خرید بک لینک

✍️مهرداد یاسمی
بیست و نهم تیرماه 1404

«تابستان ناکوک »

تابستان امسال، نه آن فصلی است که شاعران در وصف سایه‌سار درختانش غزل می‌سرایند و نه آن فصلی که از زبان مرحوم سقایی آرزویمان بوده آنجا که میگوید (چنی دلم میها و لوی آوی قل مرغی و لیوان شراوی)
امسال تابستان، فصلی‌ست که در آن «بقای اصلح» دوباره معنا می‌شود.
ما در خرم‌آباد، در میانهٔ دشت‌های سوخته و حرارتی که گویی از دهان اژدهای «فلک‌الافلاک» برآمده، در حال انجام یک آزمایش بیولوژیک بزرگ هستیم:
آزمایشی چون آزمایش موش سفید و ناز آزمایشگاهی برای اثبات اینکه انسان مدرن تا چند درجه سانتی‌گراد بدون برق، آب ودر اوج تورم بی اعصاب دوام می‌آورد؟

خورشید که طلوع می‌کند، رقص نور نیست؛ شروع کار مسابقه دو سرعت «عرق‌ریزان بی‌دستاورد» است. هنوز تنمان به گرمای روز عادت نکرده، که خبر می‌رسد امروز برق این مناطق میرود. این یعنی یخچال‌ها در یک سکوت مرگبار فرو می‌روند و فریزر خانه ی من ۱۰۰ گرم چربی گوسفند نذری از سال قبل که مومیایش کرده یم، استراتژی «فساد پیش‌دستانه» را در پیش می‌گیرند. در این میان، شیر آب هم که گویا با برق خانه قهر کرده، به نشانهٔ اعتراض، تنها صدای «هیس» خشک و خالی‌اش را نثار گلوی تشنه‌مان می‌کند.
قل قل قل تا دقیقا بالای شیر آب می‌رسد و دستم که مشت میکنم که پر شود از صدای برگشت اب خجالت زده میشود.

اما داستان فقط به فیزیک بدن ختم نمی‌شود؛ تورم، آن غول بی‌شاخ‌ودمی که با هیچ‌کس شوخی ندارد، سفره‌هایمان را به سمت «خالی بودن اجباری» سوق داده است.سفره ی ما با یاران ثابتش که نمکدان است و جای نوشابه ی که به پارچ آب تبدیل شده و تاریخ انقضایش به ۱۳۹۹ با نرخ ۱۳ هزار تومان برمیگردد و از آن روز به بعد هنوز لحظه ی خوشی ندیده و با نایلون نان و گاهی بسته ی سبزی و در عیدها با چهار تا پرتقال همنشین میشود پهن میگردد
از شوک نرخ نان بیرون نیامده‌ایم که زمزمهٔ «بنزین بیست‌هزار تومانی» همچون تگرگی بر سر این تابستان داغ می‌بارد. انگار در دنیای ما، هر روز «سوپرایز» تازهی برای غافلگیری سکته‌های قلبی‌مان تدارک دیده‌اند.
اصلا مگر ممکن است روزی روزمان بی (اخ و اه و تف به این زندگی) شب شود.
آن‌سوتر هم که خبرهای منتشر شده جهان، بوی باروت می‌دهد و سایهٔ جنگ، کلاغ‌های سیاهی هستند که روی سقف خانه‌هایمان چرخ می‌زنند.
ما در محاصرهٔ این همه «نشده‌ها» و «نرسیدن‌ها»، تبدیل به فیلسوفان قهاری شده‌ایم که در تاریکی اتاق، زیر باد بادبزنی که کارتن قند زکریایی است و رویش نوشته نرخ برای مصرف کننده ۴۰ هزار تومان که در دوسال به ۸۹۰ هزار رسیده ، به چرایی هستی فکر می‌کنیم!

شاید هم حق با ماست؛ در شهری که قلعه‌اش از سنگ و تاریخ ساخته شده، ما نیز یاد گرفته‌ایم که سنگ باشیم و چون ساروج زیر تبر و پتک و‌چکش خم نشویم راستی اگر دفاع تیم آرژانتین مثل ما تاب میاورد آیا بجای ۱۲۰ که دقیقه بازی ۱۲ ساعت طول می‌کشید یامال و گاوی می‌توانستند گل بزند؟
تابستان می‌گذرد، برق می‌آید، آب وصل می‌شود، اما ما همان‌طور باقی می‌مانیم: تماشاگران این سیرک بی‌خاتمه که تنها دلخوشی‌مان، لبخند تلخی‌ست که وقتی در آیینه به خود می‌زنیم، روی لب‌هایمان می‌ماسد.

بله؛ تابستان است و ما، در میانهٔ این همه اضطراب، هنوز زنده‌ایم. و این، خودش یک «شوخی ادبی» تمام‌عیار است!

✍️مهرداد یاسمی
بیست و نهم تیرماه 1404

برچسب: نویسنده: mehrdadyasemi تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 12:31

صفحه بندی