✍️ مهرداد یاسمی
یازدهم مردادماه ۱۴۰۵
«مرثیهای برای هجرت روح»
ما همه، مسافران بی کس و غریب این خاکیم؛ تبعیدیان و زندانیان ملکوتی که در کالبد تنگ و تاریک بدن، «حبس ابد و یک روز » خوردهایم. این غزل حضرت مولانا که میفرماید
«مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته شد از بدنم »
نه فقط چند واژه بر کاغذ، که شناسنامهی گمگشتهی انسان بدبخت و غریب و بی کس است؛
انسانی که هرگاه به تماشای غروبهای خونرنگ و قرمز آفتاب افلاک مینشیند، یا در کوچه پسکوچههای ریشهدار دیارمان، رد پای «اصالت» را میجوید، بیاختیار دلتنگ جایی میشود که نامش را به یاد نمیآورد، اما عطرش را با تمام وجود حس میکند. جایی که بارهای بار در خواب مسافر آن مکان شده است و هر بار راهش را گم کرده است.
«مرغ باغ ملکوت»، استعارهی آن حقیقت لاهوتی ماست در دنیای روح؛ روحی که پیش از آنکه در «قفس تن» اسیر شود، در آستانهی بیاتمام بینهایت میزیست.
این بدن، این خانهی گلی ما این پرچین استخوانی که قلبمان را احاطه کرده ست ، هرچقدر هم که با ظواهرش آراسته شود، باز هم «قفسی» بیش نیست. قفسی که «چند روزی» برای آزمودن صبرِ ما،برای گذراندن دوره محکومیت ما و یا برای چشیدن طعمِ تلخ رنج،عذاب، درد ،فراق،و... از «خاک» سرشته شده است.
چقدر این مفاهیم با روحیهی ما اهالی دیار کوه و کمر همخوانی دارد؛ همانجا که با وجودِ تمامِ سختیها و رنجهای معیشتی، روحمان همواره در پی «معنا» و «آزادگی» است.
مولانا در این ابیات، به ما یادآوری میکند که «غم»، تنها بهانهای است برای یادآوری اینکه ما از جنس خاک نیستیم.ما هرگز ساکنان این جهان خاکی نیستیم و اگر این بدن قفس است، پس هر تپش قلب، صدای بالزدن پرندهای است که بیتاب آسمان لاجورد اصلی است.
بیایید باور کنیم که این «محبوس بودن» این دیوار های بلند ندامتگاه و این دروازه های اهنین زندان ، خاتمه کار نیست.
ما در این جهان گذرا، نه برای ماندن، که برایِ «عبور کردن» آمدهایم.
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم اورد در این دیر خراب ابادم. »
بگذار روزگار با دردهای گوناگونش بر تن ما زخم بزند؛
این زخمها فقط پنجرههایی هستند که دیوار قفس را نازکتر میکنند تا نور حقیقت، راحتتر از آن بگذرد و ما را به یادِ وطن اصلیمان بیندازد.
✍️مهرداد یاسمی
یازدهم مردادماه ۱۴۰۵
برچسب:
نویسنده: mehrdadyasemi